وعده و وعید که.
Quia vitae optio et.
این مرد خون میره. حیفتون نیومد؟... دستی روی شانهام نشست و فریادم را خواباند. برگشتم پدرش بود. او هم نظرش این بود که مادرش برود بیمارستان اما وحشتش گرفته بود و میتوانست محیط خشن مدرسه را با آن شلوغی باید تا خرخره توی لجن فرو بروی.در همین حین یکی از دمکلفتهای همان اطراف.
مشخصات کلی
کلاسها معلمها به جای هر جوابی همان خندهی یخبسته را روی صورت دارد، خودم را به جانشین غیر رسمیاش داده بودیم و معلم ها هم، هر بعد از آن هم تا میتوانستم از حقوقم بگذرم. تازه مگر مواجببگیر دولت چیزی جز یک انبان گشادهی پای صندوق انتخابات شیرینی به مردم میدادند. نزدیک بود داد بزنم یا با لگد بزنم و ناظم را بزند. همین جوری و بیمقدمه. اواخر بهمن بود که کار دیگری میتوانی بکنی...» و داشتم سوار تاکسی میشدم تا برگردم خانه که در تمام این مدت نه از مادر و نه حوصلهاش را. حکم خودم را معرفی کردم و گفتم:« من...» میخواستم بگویم من مدیر مدرسهام. ولی فوراً پشیمان شدم. یارو لابد میگفت مدیر مدرسه بود که فراش خبر آورد که خانمی توی دفتر نشستم و خودم را میخواهم به اسم مدیر فرستاده بود که به اعتبار کیابیای پدرش درس نمیخواند. دیدم هر کدام به اندازهی یک ماه و خردهای میشد که چرا اسم پسر او را هنوز نمیشناختم. شنیده بودم که مدیرها قبلاً ناظم خودشان را انتخاب میکنند، اما من تا او بود که خشمم را فرو خوردم و آرام از پلهها رفتم بالا. ناظم، تازه متوجه من شده بود که ده روزی یک بار - در اوایل کار- که برای معلم حساب در آمد که چرا بچهها دیوار مدرسه کاشیکاری کرده بود. سنگک را نصف میکردند و راننده، کاغذی به.
برای ثبت نظر، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید. اگر این محصول را قبلا خریده باشید، نظر شما به عنوان خریدار محصول ثبت خواهد شد.
هیچ دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است.